خیلی ها سفر را دوست دارند و یا می گویند عاشقش هستند اما کمتر کسی است که تمام زندگیش سفر باشد و به دور از تمام دل مشغولی های روزمره فقط و فقط به جاده و سفر و مقصد های تازه فکر کند.
امروز کارناوال مهمانان ویژه ای دارد. زوجی پر از انرژی با دیدی متفاوت نسبت به سفر و جهانگردی که مدتی است که با شعار “سفرهای بدون مرز” راهی جاده ها شده اند و در مسیر شان به هر جا که رسیده اند در نقش سفیران صلح و عشق بر روی طوماری پارچه ای امضا گرفته اند.
علی و مونا زوجی هستند که رویاهای گذشته شان را به واقعیت تبدیل کرده اند و معتقدند در لحظه، برای خودشان و رها و آزاد زندگی می کنند. می گویند بهای این آزادی را پرداخته اند و با سختی های زیادی دست و پنجه نرم کرده اند. مثالی واقعی از ضرب المثل ” خواستن توانستند است” را می توان در زندگی آنها جستجو کرد. کابوس شان این است که در جای خودشان ثابت بمانند و پای بند شوند. رها بودن شان را با هیچ چیزی عوض نمی کنند و لحظه ای هم از آن پشیمان نشده اند. تنها حسرتشان این است که چرا زودتر در این راه قدم نگذاشته اند!؟

 

داستان های شنیدنی بسیاری برای گفتن دارند و اگر ساعت ها هم پای صحبت هایشان بنشینی خستگی به سراغت نمی آید. چهره های خندان و نگاه های مشتاقشان لذت همصحبتی را چندین برابر می کند.
با ما همراه باشید تا از چشیدن طعم صحبت های شیرین آنها بی نصیب نمانید …
شما را به خواندن مصاحبه ی اختصاصی کارناوال با زوج جهانگرد ایرانی دعوت می کنیم…

کارناوال – ممکنه یه کم خودتونو بیشتر معرفی کنین؟
علی
علی نوروزی هستم متولد سال ۱۳۵۸، اصالتا تفرشی هستیم، از پنج – شش سالگی تا ۲۰ سالگی تو تفرش بودم، رشته ی تحصیلیم الکترونیک بود که تو دانشگاه تفرش خوندم، البته تمومش نکردم. تو زندگیم کلی شغل عوض کردم و یه جا نتونستم بمونم، یه مدت، پیشِ پدرم کشاورزی کردم، مدتی تو کار قطعات کامپیوتر بودم، ضبط و باند ماشین و طلاسازی هم کار کردم، یه مدت یه مغازه داشتم که کارای کامپیوتری انجام می دادم، طولانی ترین شغلم تو یه شرکت بود که حدود ۱۰ سال طول کشید. سال ۷۸ تو تفرش از طریق دخترخاله ی مونا که با ما رفت و آمد خانوادگی داشتند، باهاش آشنا شدم، این آشنایی ادامه پیدا کرد و سال ۸۲ باهم ازدواج کردیم. سال ۸۷ هم کلاسای آموزش طبیعت گردی رو شروع کردیم.
مونا
مونا حسین زاده، متولد ۱۳۶۲. همزمان با گرفتن دیپلمم با علی آشنا شدم و ازدواج کردیم. کلا سفر رو دوست داشتیم، از همون اول که آشنا شدیم دوست داشتیم جاهای جدید رو ببینیم. همیشه فکر می کردیم جهانگردی حتما یه پول زیادی می خواد تا بتونی کشورای مختلف رو ببینی. کلاسای طبیعت گردی رو که رفتیم دیدمون خیلی عوض شد و دیدیم که خیلیا واقعا با هیچی سفر رفتن. با خودمون گفتیم پس میشه! این پوله خیلی مهم نیست، خواستن مهمه. به علی گفتم دیگه سرکار نره!
علی با خنده ادامه می دهد:
یه شب اومدم خونه یهو مونا گفت نرو دیگه سرکار، چه فایده ای داره؟! فردا منم رفتم گفتم دیگه نمیام، فقط منتظر بودم مونا بگه نرو …
هر دو با هم می خندند.
مونا
اصلا علاقه به کارش نداشت، مجبوری می رفت. چهارشنبه ها و شنبه ها رو هم اکثرا مجبور می شد مرخصی بگیره تا بریم سفر. خلاصه من گفتم حقوقی که می گیری به این اذیت شدن نمی ارزه. همیشه فکر می کردیم می تونیم پول رو پس انداز کنیم و در آینده کلی سفر بریم اما هر هزار تومن رو هم خرج سفر می کردیم. به این نتیجه رسیدیم که می تونیم تور ببریم، هم به سفری که دوست داریم می رسیم و هم پول در میاریم، علی هم موافقت کرد.
کارناوال – چی شد که راهی جاده ها شدین؟
علی
از اول هم تو جاده بودیم! همون سال ۸۱ که عروسی کردیم من یه جیپ داشتم که ماشین عروسمون هم همون بود. چون پدرم جیپ داشت منم دوستش داشتم و جزئی از چیزایی بود که تو خانوادمون بود. منم تا پول درآوردم تو اولین فرصت یه جیپ خریدم که باهاش شب عروسی هم تصادف کردیم …
هر دو به این قسمت که می رسند می خندند.
علی
هی ماشین عوض کردم بلیزر، چیروکی و…
مونا
تا اینکه رسیدیم به آهو. دیدیم آهو ماشینیه که می تونیم صندلی عقبشو در بیاریم و پشتش بخوابیم
علی
آره به این نتیجه رسیدیم که جای خواب خیلی مهمه، اینکه هر روز تو سفر چادر بزنیم و جمع کنیم کار سختیه. البته با آهو یه بعد از ظهر برفی تو سوهانک تهران چپ کردیم، سه تا ملق زدیم رو سقف وایسادیم، پیاده شدیم صافش کردیم. حتی بعدش هم رفتیم مهمونی با شیشه شکسته و بعدشم رفتیم خونه. کمتر از یک ماه بعدش اولین سفر طولانی جاده ای رو شروع کردیم و دو هفته ی عید سال ۹۰ رو رفتیم چابهار. رفتیم طبس _ زابل _ زاهدان _ خاش _ سرباز _ چابهار _ گواتر و بعدش برگشتیم خونمون. سفر به چابهار واسه ما سفر به یه جای ناشناخته بود. اون موقع کسی چابهار نمی رفت. کسی شناختی از زابل نداشت. یه دونه ماشین پلاک جای دیگه ندیدیم به غیر از مشهد و خودمون که تهران بودیم. از اونجا که اومدیم دیدیم یه جای بهتر می خوایم و یه کاروان خریدیم. کاروان مال یه هنرپیشه بود که تو فیلم وضعیت سفید هم بازیش داده بودن و حالا می خواستن بفروشنش. خیلی وضعیت بدی داشت و یه جایی پارک بود. همه چیزای به درد بخورشو برداشته بودن.

مونا
ولی ما تا دیدیمش گفتیم درستش می کنیم… جالب اینه پول هم نداشتیم.
علی
گفتیم اینو بخریم، چه قدر خوبه. بالاخره با وام و قرض، خریدیمش و سال بعدش دومین سفر طولانی رو باهاش رفتیم. چند تا ماشین بودیم با دوستامون و با هم رفتیم زنجان _ مریوان _ مرز رو اومدیم تا ماکو _ قلعه بابک _ آستارا و… تا رسیدیم به تهران. ۲۳ روز تو سفر بودیم، خلاصه همینطوری ادامه دادیم، عیدا رو سفر طولانی می رفتیم. بقیه روزا رو هم کم و بیش سفر داشتیم. دو هفته می رفتیم جنوب. یهو می رفتیم شرق یا غرب تا اینکه سال ۹۱ رسید و اولین باری بود که از کشور خارج می شدیم.
مونا
البته میون حرف علی باید بگم که ما این کاروان رو داشتیم. سفرهای خیلی خوبی هم باهاش رفتیم اما دیدیم هرجایی نمیشه پارکش کرد و هرجایی هم نمیشه این ماشینو برد. به این فکر کردیم که اگه ماشین کمپر باشه خیلی بهتره تا کاروان رو دنبال خودمون بکشونیم. خلاصه کلی تو آگهی ها و اینور و اونور دنبال ماشین بودیم تا اینکه آگهی فولکس رو دیدیم که اونم اصفهان بود. بازم پول نداشتیم (با خنده). به این نتیجه رسیدیم که اگه همچین ماشینی داشته باشیم احتیاج به خونه نداریم. دیگه مثل خونمون می مونه تازه باهاش می تونیم سفر هم بریم. چه فرقی می کنه با خونه ی خودمون؟ همون موقعها هم علی کارشو ول کرد. خونه رو جمع کردیم و پول پیش خونه رو دادیم به ماشین.
علی
ماشین و گرفتیم و درستش کردیم. شروع کردیم ببینیم می تونیم یا نه. توی همین تهران با اینکه کلی آشنا و فامیل داشتیم اما تمام پارک هایی که می تونستیم ماشین رو کنارش پارک کنیم رفتیم و شب رو تو ماشینمون خوابیدیم و تا الانم همین جوریه…

کارناوال – به لحاظ ایران و محدودیت های اجتماعی و تفکر مردم و جامعه به مشکلی برنخوردین؟
مونا
نه اصلا…
علی
خیلی برخورد آدما مهمه. خیلی وقتا حتی پلیس هم اومده ولی خیلی راحت برخورد کردن، خب دیگه ما ۵ ساله خونمون همین ماشینه، بهش می گن ون لایف، یه زمانی واسه ما یه رویا بود.
مونا
اولش سخت هست اما وقتی بدونی هدفت چی هست و چی می خوای دیگه راحت میشه.
علی
آره… ممکنه خیلیا تو کاخ هم زندگی کنن و لذت ببرن، ما نمی تونیم ثابت باشیم اصلا، وابستگی به مکان واسمون معنا نداره، بدترین چیز اینه که نگران چیزایی باشی که اصلا ارزش نداره!

کارناوال – خانواده ها با این کارتون مشکلی نداشتن؟
علی
اولاش خب سخته. منم مادرم ۷۰ سالشونه و پدرم هم سال ۸۰ فوت کرده. مطمئنم اگه بود اجازه نمی داد. به مادرم اولش نگفتیم قضیه چیه، چون تفرش زندگی می کنن چیزی نفهمیدن اما کم کم متوجه شدن و الان باهامون موافقن و می گن کار درستی می کنین. همه ی این چیزا و مخالفت ها هست اما باید خودت از پس خودت بربیای. به هر حال تشنتم که باشه و بخوای آب بخوری باید یه حرکت انجام بدی، این ساده ترین مثاله، اگه بشینی و بگی تشنمه که تشنگی برطرف نمی شه. اوایلش به ما می گفتن که بچه دار شدن خیلی مهمه اما ما دیگه راهمونو انتخاب کردیم و در حال حاضر هم بچه ای نداریم.
مونا
مامانم مشکلی نداشت و کلی هم استقبال کرد و گفت شما می تونین. ولی پدرم هنوز که هنوزه ناراحته اما چیزی نمی گه. یه خواهر و یه برادر دارم که کمکم می کنن. معمولا هر وقت تهران باشیم میریم پیش مادر و پدر من. پدرم خیلی بهم وابسته ست و تا داریم وسایل سفر رو جمع می کنیم میگه باشین خونه دیگه، کجا می رین؟ هنوزم یه خرده سختشه که با این قضیه کنار بیاد.
کارناوال – تا حالا خانواده باهاتون اومدن سفر؟
مونا
خواهر و برادرم تو سفرای کوتاه باهامون بودن اما پدر و مادرم نه.
علی
البته قبل از اینکه اینجوری سفر کنیم برنامه ریزی های سفر خانواده رو من انجام می دادم و همونجا نقش تور لیدری داشتم واسشون.

کارناوال – ماشینتون اسم خاصی داره. میشه در موردش توضیح بدین؟
مونا
دامبو اسمی بود که من واسش انتخاب کردم. دامبو یه شخصیت کارتونی فیله که گوشای بزرگی داره و پرواز کرد تا سفر کنه. درای ماشین رو که باز می کنیم با اون دماغه ی جلو که زاپاس روشه خیلی شبیه اون فیله می شه.
علی
غیر از اینا دامبو یه کار خیلی مهمی کرد و تونست سفر کنه. این ماشین هم راه نمی رفت اما ما خودمون درستش کردیم. درسته یه ماشین ۴۰ ساله است و هر لحظه ممکنه خراب شه اما ما بازم باهاش میریم سفر. دیگه خراب شدن ماشین هم شده قسمت بامزه ی سفر ما. ما هم دیگه داریم مکانیک می شیم چون یه چیزایی یاد گرفتیم.

کارناوال – از سفرهای خارجیتون برامون بگین
علی
اولین سفر، سال ۹۱ رفتیم ارمنستان ۴ نفری با دامبو. ۱۰۰۰ کیلومتر تو ارمنستان سفر کردیم. یکی از مشکلاتمون گرفتن پلاک ترانزیت بود. چون ماشین بالای ۳۰ ساله و جزء میراث کشور به حساب میاد با ضمانت تونستم براش پلاک بگیرم.
سفر دوم رو رفتیم هند البته می خواستیم با ماشین بریم اما پاکستان ویزا نداد بهمون. گفتن از مرز ایران تا کویته ۶۰۰ کیلومتر راه بیابونیه و هیچ روستایی نیست و امنیت نداره. خلاصه با هواپیما رفتیم. ۳۱ روز هند بودیم با کوله پشتی بیشتر از نصف هند رو گشتیم. توی مسافرخونه ها می موندیم. چادر داشتیم اما جایی واسه چادر زدن نبود. تو هند، گوا، هامپی، پونا، بادامی، دهلی، خواجه راهو، آگرا، جیپور و احمدآباد رو گشتیم. فواصل شهرا رو با اتوبوس و قطار می رفتیم.
سال بعدش رفتیم ترکیه با ماشین ۷۰۰۰ کیلومتر سفر کردیم. فتیه، بدروم، آرمانیس رو نتونستیم ببینیم. یعنی پول بنزینمون تموم شد (با خنده). سال ۹۴ رفتیم ترکیه و گرجستان و ارمنستان و تو دوهفته، سه تا کشور رو دیدیم. یه جورایی رکورد زدیم.
امسال هم ۳ هفته ارمنستان و گرجستان و ترکیه رو گشتیم اما بیشتر تو گرجستان بودیم چون دفعه ی قبل خوب ندیده بودیم این کشورو.
مونا
آره دفعه ی پیش انقدر بارون بود که یکی از دوستامون شامپو زد به سرش و رفت زیر بارون سرشو شست.
هر دو با هم می خندند.
کارناوال – آیا تا به حال روش هیچهایک رو تجربه کردید؟
علی
نه تا حالا تجربه اش نکردیم، فکر کنم تنها چیزی که راجع به سفر دوست نداریم انجام بدیم همینه، مگه اینکه مجبور بشیم، خیلیا دوست دارن اما ما نه.

کارناوال – هزینه های سفرتون چه جوری تامین میشه؟
علی
ما الان تور می بریم. ۵ نفر توی ماشین ما جا میشه. مثلا برای سفرای خارج فقط می تونم رو ماشین خودم حساب کنم چون ممکنه یه سری آدما نتونن بیان. اما تو ایران همیشه تور داریم. بقیه مسافرا با ماشین خودشونم می تونن دنبال ما بیان. حتی ماشین های دو دیفرانسیل رو هم داشتیم تو سفرا.
ما قسمت پذیرایی و همه چیز رو به عهده می گیریم و هزینه شو ازشون دریافت می کنیم.
مونا
البته ما یه تجربه ی جالب دیگه هم داشتیم. تلاش کردیم پول درآوردن تو سفر رو یاد بگیریم. به این فکر افتادیم که آشپزی می تونه خیلی خوب باشه. گفتیم تو همین تهران شروع می کنیم و اگه بتونیم انجامش می دیم.
علی ادامه می دهد:
دو سال پیش رفتیم پارک پلیس. فلافل درست کردیم و فروختیم. روز اول هیچ کس نیومد بخره فقط دوستامون بودن.
مونا
دو شب بعدش رفتیم لویزان یه چیزی گذاشتیم جلوی ماشین مثل سلف سرویس درست کردیم. اولش یه آقایی اومد گفت اینجا بساط نکنین منم گفتم بساط نیست، تولدمه دوستام قراره بیان و دور هم باشیم، اونم رفت. اولش دوستامون اومدن و یه ۳۰ – ۴۰ نفری بودیم، وقتی هوا تاریک شد همه ی مردم اومدن و هرچی داشتیم خریدن. حتی یه خرده سوسیس تو ماشین بود اونم درست کردیم و فروختیم، اما دیدیم فلافل سود زیادی واسمون نداره.
به این نتیجه رسیدیم که یه کار دیگه ای بکنیم که هزینه ش کمتر باشه، راحت تر باشه و یه چیز جدید باشه تا مردم بیشتر استقبال کنن… این دفعه ساندویچ نوتلا درست کردیم و با شیر داغ تو دربندسر فروختیم، ۲ ساعت طول کشید تا همش تموم شد.
دیدیم که میشه پول دربیاری و از پسش براومدیم. البته تو سفر گرجستان هم صنایع دستی به اروپاییا فروختیم. من و خواهرم و یکی از دوستام یه چیزایی درست می کنیم مثل دستبند و جاسوئیچی و از این جور چیزا، خیلی هم استقبال کردن.

درباره نویسنده

client-photo-1
ماجراجوهای ایرانی

دیدگاه

پاسخی بگذارید